دستی كه آسمان را...
گلولهای كه تو را...
خونی كه زمین را...
باران
یاد توست...
میان این همه
یاد تو
كه از آسمان میریزد
چه كنم؟
بازی شروع شد!
هر روز بازندهی این بازی بودم...
هرچه میخواهید بگویید!
من فردا تنها به امید باختن ، بیدار خواهم شد...
ثانیهها...
انتظارها...
بغضها...
یلداها...
تو بگو!
ما در کجای تاریخ تنها شدهایم؟!
همهجا را
سیاه میكنم
سیاه سیاه
میخواهم تنها تو را ببینم
چه فرسودهاند این سالها
از نگاهی دورتر...
هجی كن!
د...س...ت...ه...ا...ی...م
میبینی؟
دستهایم تكه تكه شده
پس كجایی؟!
هنوز بیحركت ایستادهای...
نگاهم میكنی
تا...
هیچوقت حرفم تمام نشد
مثل همیشه
این سهنقطهها
...
...
...
امشب بزرگترین مرگ زندگیم ، رسید...
چه ساده میگذری...
چشمهایت را باز كن،
چیزی به طلوع نمانده!
.
پینوشت 1: مدتهاست اینجا هم مانند خودم خاك میخورد! نفسهایم بوی خاک می دهند!
پینوشت 2: چیزی نگو...می بینم...لحظهها برایم خبر آورده اند!
آهای آدم برفی...
اشكهایت جاری شدهاند!
كدامین غم تو را اینگونه در بر گرفته است؟
.
پینوشت 1: دیرگاهیست تصویرها جای خود را به صداها دادهاند!
پینوشت 2: كسی من را روی دیروز جا گذاشته است؟
سكوت را با نوازشی از صبح پرند درآمیز...
فریاد را با نگاهی پنهان در شب تار...
چیزی آغاز میكند خود را پنهان و آشكار میان حجمهای زمان...
تو آغاز شدهای و زمان آغاز نشده است!
آمدنت را نظاره كن!
سالهاست كه آمدهای و ردپایی نداری...
هیچ ردپایی...
.
پینوشت 1: من دیر شده بودم!
پینوشت 2: قدیمترها...خودت را تند تند دور میزدی!
سرعت زمین کم شده یا سر تو گیج رفته است؟!
من بر خود نیز گلایه دارم...
این روزها من خودم را با كسی اشتباه میگیرم!
میدانی چرا؟!
یادم رفته است خودم را معرفی كنم...
این منم...یك رویا...یك كابوس!
سكوتم...
چیزی نگو...نامم عوض میشود!
دلقک بودن دروغی بیش نیست!
.
پینوشت1: من تا به امروز انقدر دیر نكرده بودم...من دورم!
پینوشت2: اینجا همیشه ساعت آن چیزی نیست که نشان میدهد!